ميرزا حسن حسينى فسايى
690
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
بجست « 1 » ، سر و دست او را بريده به طهران رسانيدند و غريبتر از اين واقعه آنكه در تمامت تواريخ قاجاريه نگاشتهاند كه روزى امناى درگاه حضرت فتح على شاه در حضور جناب ميرزا محمد اخبارى نيشابورى « 2 » كه از علماى مشهور است و در علوم غريبه مهارتى تمام داشت از زحمات سپاه روس در آذربايجان و فساد ايشپخدر شكايت و حكايت نمودند و به كنايه و استعاره خواهش نمودند كه بلكه بتوانيد دفع شر او را از مسلمانان بفرمائيد كه به منزله جهادى خواهد بود ، جناب ميرزا قبول نمود و فرمود سر خود را در راه مسلمانان از دست دادم و سر ايشپخدر را انشاء اللّه به موعد چهل روز به حضور فتح على شاه رسانيدم و جماعتى تاريخ اين ميعاد را برداشته به نظر حضرت شهريارى رسانيده ، ضبط و ثبت نمودند . در جلد اول از تاريخ قاجاريه از مجلدات ناسخ التواريخ نگاشته است « 3 » كه حاجى ميرزا محمد در بقعه مباركه حضرت شاهزاده عبد العظيم ( ع ) به زاويهاى دررفت و صورت مردى را به قصد ايشپخدر بر ديوار زاويه رسم نمود و خود بنشست و آن ذكرى كه مىدانست به كار بست و همانا عبد الحسين خان پسر حاجى محمد حسين خان صدر اعظم اصفهانى « 4 » كه در ميان عرب و عجم به فضل و ادب و راستى گفتار و درستى كردار كالشمس فى رابعة النهار « 5 » است شبى نگارنده اين كلمات را حديث كرد كه آن ايام كه حاجى ميرزا محمد بر اين طلب و تعب نشسته بود ، در روضه شاه عبد العظيم به زاويه او رفتم و او را نگريستم كه رشتهاى از پس پشت خود گذرانيده و بر دو جانب آن صورت كه بر ديوار زاويه رسم كرده بود بسته و هر دو چشم بر چهرهء آن تمثال برگماشته بر آنسان كه دو پياله خونين مىنمود و پيوسته كلماتى چند بر زبان داشت و چنان مستغرق آن خيال بود كه از درون شدن و بيرون رفتن من از زاويه ، هيچ آگاه نگشت « 6 » ، القصه اين كار همى كرد تا روزى كه وقت رسيد ، كاردى را برگرفت و بر سينه نقش آن ديوار زد و بازآمد و گفت در اين وقت ايشپخدر را كشتند و امناى دولت همى روز شمردند تا بامداد روز چهلم دررسيد ، پادشاه براى او پيغام فرستاد كه روز ميعاد رسيد ، در جواب گفت ، هم امروز سر ايشپخدر خواهد رسيد و مردمان چشمبراه نشستند تا وقت نماز ديگر رسيد باز پادشاه پيام فرستاد كه اينك روز به پايان مىرسد و از سر ايشپخدر خبرى نيست ، پاسخ داد كه اگر پاى اسب حامل سر ، لنگ شود كه چند ساعت از وعده بگذرد ، بر من ايرادى نيست و ساعتى برنيامد كه چاپار دررسيد و سر ايشپخدر و دست او را برسانيد و معلوم شد كه از شش فرسخى طهران اسب او از يك پا لنگ گشته و به زحمت آمده است و از پس اين واقعه امناى دولت از او درخواست نمودند كه همين معامله را با پادشاه روس كند ، در جواب گفت پادشاهان را به سهل و آسانى نمىتوان زيان رسانيد و مرا در كيفر ايشپخدر كه سردارى بزرگ
--> ( 1 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 415 ، ناسخ التواريخ ، بهبودى ، ج 1 ، ص 143 . ( 2 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 415 ، ناسخ التواريخ ، بهبودى ، ج 1 ، ص 143 . ( 3 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، بهبودى ، ج 1 ، ص 143 . ( 4 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، بهبودى ، ج 1 ، ص 143 . ( 5 ) . مرحوم دهخدا اين مثل را به صورت كالشمس فى وسط النهار نيز ضبط كرده كه در هر دو به معنى نهايت آشكارى است . امثال و حكم ، ص 1186 . ( 6 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، بهبودى ، ج 1 ، ص 144 .